|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز
ترانه سال نو کار مشترکی از من و همسرم آنیتا نجفی با صدای خواننده ی خوب کشورمون آقای علیرضا فرد:
میخوام بازم بخندی
بهارتو چشمات بیاد
دلم بجز خنده هات
عیدی چیزی نمی خواد
کنار هفت سین عید
دعای امسالمه
خدا ازم نگیره
عشقی که تو فالمه
وقتی که سفره پهنه
میخوام صدا کنم باز
مقلب القلوبو
تو لحظه های آغاز
که سبزی امیدو
بکاره توی چشمات
دعای وقت تحویل
همیشه باشه همرات
میخوام تموم سینا
سلام بشه رولبات
ستاره بارون بشه
سقف بلند شبات
شادی لحظه هارو
میخوام همیشه باتو
کنار سفره بنشین
مبارکه سال نو
ازاینجا میتونید دانلود کنید:
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 23:26 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
۱
وقتی که می خندی چشم هایت در تنم جوانه می زند به تنت که دست می کشم لمس نمی کنم می بینم. ۲
واژه ها در تنم فرو می روند دست می برم "تو" را از مردمک چشمم بیرون می کشم خون فواره میزند و بشکل چشمهایت بر خاک لخته می بندد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 21:34 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلت خورشيد شورانگيز بادا بهارت بي غم پاييز بادا دعايم بوسه هاي عاشقانه است دهانت از عسل سر ريز بادا *** بجاي خنده او غمباد كرده هميشه دشمنش را شاد كرده نمي داند كه رسم عاشقي چيست دلش بر روي دستش باد كرده *** شبانه روي دوشش تكيه مي كرد برايش از جدايي شكوه مي كرد تك و تنها ميان دشت و جاليز مترسك بي كلاغش گريه مي كرد |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 13:34 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
زمين آنقدر گيج است
كه همه چيز دور سرش مي چرخدو از گاليله هم كاري بر نمي آيد. اينجا چهل هزار دزد چشم به علي بابا دارند كه شتر شتر بمب بر بغداد مي ريزدو تهران بي هيچ رمزي باز مي شود -ساسامي باز شو دكمه هاي لباس تو باز مي شود وچشم هايي كه از فرط خماري باز نمي شود كلاغ ها بر زمين نوك مي زنندو زمين سرش گيج مي رود. -ساسامي باز شو و دهان تفنگ به گرمي اينجا تب دارد تهران در تن مترو زن در خيابان ومن در تو فرو مي روم ابر هاي چيني باران مصنوعي مي زايندو كابل ها بجاي برق در كابل بر تن زنان مي نشيند -ساسامي بسته شو و دهان اين شعر با مشت . . .
زمين بجرم چرخيدن دور خورشيد در دادگاه استيناف به مرگ محكوم مي شود. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 22:11 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
كلاغ هاي سنندج
خسته اند اما تنت به ظرافت آبيدر در چشم ها سنگيني مي كند.
برلبانت بوسه مي كارم سرخ تر از لاله هاي وحشي شيرين تر از تاك هاي تيره امروز تولد دوباره ي توست امروز تولد دوباره ي من است مني كه با هر پلك زدنت مي ميرم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 11:57 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
با دو شعر خرداد را نفس می کشیم:
۱ تبر بخیر درخت عزیز هیچ کنده خشکی از ، تنفس دهان به دهان و شوک سبزنمی شود...
۲ این بوسه را با چسب زخم به لبانت بچسبان ببین که زخمی ام! گرسنه! عریانی ات هم دیگر معجزه نمی کند. توان به تن چسباندنت در بازوانم نیست برای لمس خود دستهایم را بر تنت سنجاق کن. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 13:32 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
درود مهربانان همراه با شاد باش فرارسیدن نوروز 90 خورشیدی به همه گرامیان . پوزش مرا به سبب سرکشی های دیر به دیرم از سایت های شما بپذیرید. سفرهای نوروزی و دلمشغولی های روزمره هم در کوتاهی این کوچک بی اثر نبوده سال خوب وآزادی رابرای شما از درگاه ایزد پاک خواهانم. در پناه عشق
من مثل بهمنی که در اسفند فروریخت بر "کت" سیاه خیابان می ریزم.
ما تاوان کدام اشتباهیم؟ که کبوتر را به سیخ شاخه زیتون می کشند!
تنها یک انفجار القاعده در کشتی نوح کافی بود تا ننگ سیب دزدی آدم وحوا در دامان اطلسی اقیانوس پاک شود اما اسب های بیگناه و آنهمه حیوان درنده ...
کدام حیوان آنقدر از خویش میکشد که انسان؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:51 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
زمین از ثانیه های پیسش تیک عصبی گرفته ومن برای نان به نانبری دعوت می شوم.
گند بزنم این چادر سفید را که به اسم پوست بر استخوان هایم کشیده ام سپید مثل بخت های ناشکفته مثل گیس مادرم که هنوز نان نخورده دندان ندارد دندان میدهند و نان میگیرند تا دندانت به شکم همسایه.... و تو مرا به بوسه که از لب هایت سر رفته... چای و سماوری که از نفس می افتد.
این بار طنابی گوشه اتاق وگردنی که زل می زند و حلقه ای که در انگشتانم زنگ... - الو من خودم نیستم! وپیام پشت پیام من تو را دوست ... دوست بهانه قشنگی برای فریب چشم های توست که باز می کنی به روی زمین و اندام پیچیده من تن می سایی که حس شهوت کورت را ... این عینک فقط برای زمان نزدیکی است . تکرار در تن و تن های تکراری ما که به عادت زمین و تنازع بقا تن داده ایم.
برگرد برگرد زیبایی ات در چشمان من جا مانده و برجستگی اندامت درفهم لامسه من به شهوت نمی رسد. در این میدان تنها متاع فروشی آدم است و نان چربی که بوی خون ونفت میدهد
برگرد مزه ترد لبهایت را که به دندان کشیده ام بردار این خاطره باز زنگ میزند -الو لطفن لبانت را به گوشی بچسبان و تا باد می آید این نان را...
من فکر میکنم هذیان زده این آغوشم تب دارم وشعر از شعورم گذشته وساعت ها از زمان نزدیکی و هنوز برهنه برتخت ... تخت را سلیمان آورد تا بی بهانه به اندام بلقیس برسد وزمین پر شد از تخت و دهانی که باید ...
برگرد میخواهم در این شعر را تخته کنم
************
دوستان عزیز آدرس زیر متعلق به وبلاگ همسرم می باشد . سری بزنید خالی از لطف نخواهد بود. ممنون:
http://anitanajafi.blogfa.com/
(ترانه هایی برای عسل) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 15:16 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک ابر گزنده بارید و نماند
بر لاشه این پرنده بارید و نماند از فرط تو آنقدر خودم را خوردم تا گوشت ز روی دنده بارید و نماند ***** روزی برسد مسئله این خواهد شد ابلیس سوار بر زمین خواهد شد امروز به پشت دین پنهان بشوند آن روز گناه سخت دین خواهد شد ***** از ترس تبر رعشه به تن می افتد اندام درخت بر چمن می افتد اینقدر دم از خدا نزن که روزی چون آش نخورده از دهن می افتد ***** من سبک رباعی ام سنگین است یک لحظه عاشقانه غمگین است صد درد درون شعر من هست ولی چون دختر کوچکم عسل شیرین است |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 13:34 توسط بهمن مهرابی
|
|
||
|
|
|
|
|
۱-چشم بندی برای دیدن دنیا:
دست فروکن نترس انگشتانت از استخوان های سینه ام عبور خواهد کرد. در این رگ های دیوانه خون نمی چرخد هذیان نمی گویم من خودم دیده ام که کوچه گریه می کردو گلوله در گلوی تفنگ بغض کرده بود حالا چه فرقی می کند تو چشم هایت باز باشد یا بسته پای این دیوار سیمانی.
۲-
صدها هزار نفر کشته شد چشم هایت را ریختند در هیروشیما در حلبچه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 12:46 توسط بهمن مهرابی
|
|
||